{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 102
دازای سمت در رفت و بازش کردو زنی رو خونی رو زمین دید
_ این کیه؟
رئیس نیشخندی زد و کلتش رو سرجاش برگردوند
" اینو ببرید...باید مشخص شه از طرف کی اومده "
دازای مشکوک به چهره دردمندش نگاه کرد. دختر زیبایی بود موهای مشکی و چشمایی به همون رنگ داشت
_ تو کی هستی؟
" به تو مربوط نیست "
دازای عصبی یقه اش رو گرفت و رو زمین کشیدش که راه رو جای رد خونش باقی میموند
" هی عوضی ولم کن "
_ خفه شو
" درد...داره "
روی زخمش رو فشرد و زمزمه کرد اما دازای شنیدو اهمیت نداد
داخل سیاهچال پرتش کرد که دختر خودشو عقب کشید و به ستون تکیه داد و تند تند نفس کشید...تیر به پهلوش خورده بود اما خیلی عمیق نبود
_ کی هستی؟
" گفتم به تو ربطی ندار... "
جیغ بلندی کشید که دازای محکم با پاش به سرش ضربه زد که رو زمین افتاد و سرگیجه گرفت
_ یک بار دیگه میپرسم...کی هستی؟
" م...میکو "
_ از طرف کی اومدی...چرا میخوای رئیسو بکشی
" ن...نمیتونم...بگم "
کفشش رو روی سرش گذاشت و فشرد که داد بلندی کشید و خونریزیش بیشتر شد
" ن...نمیگم "
دازای عصبی و کلافه خنجری وارد زخمش کرد و عمیق ترش کرد که نفسش بند اومدو از درد از هوش رفت
_ اینو جمعش کنید ببرید موری سان درمانش کنه
دو نفر اومدن و بلندش کردنو بردنش که دازای گوشیشو در آورد و به چویا زنگ زد اما جواب نداد
_ ‌کدوم گوری رفتی
از سیاهچال خارج شد و تصمیم گرفت یه دوش کوتاه بگیره...سر تا پا خونی بود.‌
...............................................
سه چهار روزی بود خبری از چویا و فئودور نبود و دازای حتی پیگیرش هم نشده بود و درگیر کارای خودش بود.
رو به روی یه یتیم خونه ایستاد و به داخل برگه نگاه کرد
_ همین‌جاست
در زد و زنی میانسال درو باز کردو به داخل راهنماییش کرد
بچه های کوچیک و بزرگ اونجا زیاد بود که اکثرا لباس های پاره یا کثیف به تن داشتنو مشغول بازی با اسباب بازی هاشون بودن.
به اونا که نگاه می‌کرد یاد خودش میوفتاد...خودش همیشه لباس مرتب تمیز به تن داشت و تموم وسایل هاش قیمتی بودن...هیچ چیزی کم نداشت فقط بچگی نکرد...بازیش شده بود کشتن مردم...یا یاد گرفتن شکنجه های مختلف. ناخواسته به بازی هاشون لبخند زد و یکیشون رو زمین افتاد که دازایبی اراده سمتش رفت کمکش کرد بلند شه اما زود به گریه افتاد
_ هی هی گریه نکن...تو که سالمی چرا گریه میکنی؟
براش سوال بود...نه زخمی شده بود نه اونجوری افتاد که دردش بگیره پس چرا داشت گریه میکرد؟
" شما واسه گرفتن بچه اومدید؟ میتونم کمکتون کنم "
_ نه برای سرپرست گرفتن کسی نیومدم
پسر بچه رو روی دستاش بلند کرد و به قیافه گریونش کنجکاو زل زد
_ من از گریه متنفرم...گریه نکن
پسره بغض مانند با چشمای قهویی رنگش به چشمای کنجکاو دازای چشم دوخت و دستاشو جلو آورد
_ هی این کارا چه معنی ای میده؟
زن میانسال خندید و گفت
" ظاهرا از شما خوشش اومده "
دازای نگاهی بهش انداخت و روی زمین گذاشتش
_ بهتره از من خوشت نیاد کوچولو
موهای کم پشتش رو نوازش کرد و از جاش بلند شد
_ اومدم مدارکیو ببینم
" امکانش نیست اینجا... "
_ اگه این کارو کنید مبلغی هم براتون ارسال میکنم...
سر میز نشسته بود و مدارکو چک می‌کرد پرونده میکو رو کامل بررسی کرد و گفت
_ اینا رو ازتون میخرم
" ن...نمیشه مدارک باید... "
_ نمیخوام جلوی این همه بچه کار نامناسبی انجام بدم پس اینو قبول کنید
تلفنش رو برداشت و بعد پیامکی که ارسال کرد در به صدا در اومدو یکی از پرستار ها دروباز کرد و اکوتاگاوا با چمدون وارد شد و سمت اتاق مدیر رفت و وارد شد که دازای مدارکو جمع کرد و دادش به اکوتاگاوا و چمدون رو روی میز گذاشت
_ اینم هزینه...ممنون
بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاق مدیر خارج شد و اون زن هم فقط پول رو قبول کرد...
...........................................
وارد مافیا شد که سریع گین اونو برد داخل اتاق و گفت
" چویا سان کجا بودید این همه مدت "
+ ماموریت...باید با دازای سان صحبت کنم
" نمیشه...اصلا نمیشه اگه شما رو ببینه یه بلایی سرتون میاره خیلی ازتون عصبانیه "
+ مهم نیست باید در مورد این موضوع باهاش صحبت کنم
گین رو پس زد و سمت اتاق دازای رفت اما محافظ ها جلوشو گرفتن
" اجازه ندارید "
+ برو کنار من باید باهاش صحبت کنم
لویی اومد و گفت
" این همه سرو صدا این موقع چخبره؟ "
چویا تا لویی رو دید سریع گفت
+ دازای سان کجان؟
" رفته...نمیدونم کجاست "
+ تو چطور زنی هستی...یعنی نمیدونی شوهرت کجاست؟
" اونجوری حق نداری با من صحبت کنی "
+ خفه شو...من با اون کار دارم پس تو دفترش میشینم
راهشو سمت دفترش کج کرد و واردش شدو رو صندلی منتظر موند
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۸)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط